موضوع: "تلنگر"
🔴 #محبّت_خرسی_ممنوع
💠 پروانه به خرس گفت: دوستت دارم…
خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم. خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط ۳ روز است.
💠"همديگر را دوست داشته باشيم؛ شايد فردايي نباشد" آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن و مرده ها به فاتحه! ولي ما گاهي برعکس عمل ميکنيم! به مرده ها سر ميزنيم و گل ميبريم براشون، ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو ميخونيم! گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!
بيائيم ساده ترين چيز را از هم دريغ نکنيم:👇
#محبت
✍️شخصی کفشش را برای تعمیر،
نزد کفاش می برد.
کفاش نگاهی به کفش کرده می گوید:
این کفش سه کوک می خواهد،
و اجرت هر کوک ده تومان میشود که،
درمجموع خرج کفش میشود 30 تومان.
مشتری قبول می کند. پول را میدهد،
و می رود تا ساعتی دیگر برگردد،
و کفش تعمیر شده را تحویل بگیرد.
کفاش دست به کار می شود. کوک اول،
کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام..
اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار،
تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند،
عمر کفش بیشتر می شود،
از یکسو قرار مالی را گذاشته و نمیشود
طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل
است که کوک چهارم را بزند یا نزند…
او میان نفع و اخلاق مانده است.
یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف
عقل نیست.
اگر کوکچهارم را نزند هیچ خلافینکرده.
اما اگر بزند به انسانیت تعظیم کرده…
دنیا پر از فرصت کوک چهارم است .
و من و تو کفاشهای دو دل…
بیا تا کوک چهارم را
بیمنت و چشم داشت بزنیم …
? سوار یه تاکسى شدم. صد متر جلوتر یه خانمى کنار خیابون ایستاده بود. رانندهى تاکسى بوق زد و خانم رو سوار کرد. چند ثانیه گذشت…
? راننده تاکسى: «چقدر رنگِ رُژتون قشنگه!». خانم مسافر: «ممنون». راننده تاکسى: «لباتون رو برجسته کرده!». خانم مسافر سایهبون رو داد پایین و لباشو رو به آینه غُنچه کرد و گفت: «واقعاً؟!»
? راننده تاکسى خندید با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفت و نگاه کرد! راننده تاکسى: «با رنگِ لاکِتون سِت کردین؟! واقعاً که با سلیقه هستین، تبریک میگم». خانم مسافر: «واى ممنونم.. چه دقتى معلومه که آدمِ خوش ذوقى هستین.»
? تلفنِ همراهِ من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن. موقع پیاده شدن رانندهى تاکسى کارتش رو داد به خانم مسافر و گفت: «هرجا خواستى برى، اگه ماشین خواستى زنگ بزن به من!» خانم مسافر کارت رو گرفت یه چشمکِ ریزى هم زد و رفت…
? این رو تعریف نکردم که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقى داشت یا راننده تاکسى. فقط میخواستم بگم تویِ این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسیده باشه که رانندهى تاکسى هم یک خانم بود…
ما با تصوراتی که توی ذِهنِمونه قضاوت میکنیم!
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ میکنند …
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ میریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ میکنند.
ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ میبیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ میشود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ میبُرد.
ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ میبیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ میزند؛ اما نمیداند یا نمیخواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ میخورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ میرود تا به دست خودش کشته میشود
نه گلوله ای شلیک میشود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!
اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود
حال بد نیست بدانیم که ؛
طمع، پول، قدرت ،تکبر ،فخرفروشی،حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسئولیتی درقبال هم نوع میتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار کند.
هلاکت به دست خودمان ، نه گلوله ای ، نه نیزه ای …





آخرین نظرات